حسن بن حسين شيعى سبزوارى

35

راحة الأرواح ( در شرح زندگانى ، فضائل و معجزات ائمه اطهار ( ع ) ) ( فارسي )

گفت : يا ابا الحسن ؛ بوى خوش از شما مىشنوم . امير المؤمنين فرمود : من دست در آستين كردم تا نار فرا آورم و به ابو بكر و عمر دهم . در آستين هيچ نديدم . از آن غمناك شدم . چون متفرّق شديم ، حضرت رسول - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - به منزل خود شد و من به در حجرهء فاطمه رسيدم . آوازى از آستين خود شنيدم . [ 8 - رو ] بنگريستم . نارها در آستين بود . يك نار به فاطمه ، و يك نار به حسن ، و يك نار به حسين دادم و بيرون آمدم تا نزديك حضرت رسول - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - روم . چون آن حضرت مرا ديد ، فرمود : يا ابا الحسن ؛ تو حديث مىكنى يا من حديث كنم ؟ گفتم : يا رسول اللّه ؛ حديث تو غليل « 1 » مرا شفا بود . فرمود كه ابو بكر و عمر تو را از بوى خوش پرسيدند كه از آستين تو مىآمد . دست در آستين كردى تا نار فرا ايشان دهى ، هيچ نديدى . چون به سرا آمدى ، انارها در آستين يافتى . يكى به فاطمه دادى و يكى به حسن و يكى به حسين . گفتم : چنين بود يا رسول اللّه ؛ گفت : جبرئيل آمد و مرا خبر داد كه خداى تعالى به دو وحى كرد كه نار بهشت به جهت ما آرد به عقيق و فرمود كه از آن نخورد مگر پيغمبرى يا وصىّ پيغمبرى يا دختر پيغمبرى يا دو نوادهء پيغمبرى . چون خواستى كه انار به ايشان دهى ، جبرئيل انارها را از آستين تو بيرون كرد . چون به منزل خود رسيدى در آستين تو نهاد . پس گوارنده باد تو را يا ابا الحسن و فرزندان و زن تو را . معجزهء ديگر : روايت است از امام حسن بن على العسكرى از پدرش از پدرانش از على بن ابى طالب - عليهم السّلام - كه گفت : ابو ذر از جملهء اخيار صحابه بود . روزى نزديك رسول - صلّى اللّه عليه و آله - آمد و گفت : يا رسول اللّه ؛ گوسفندى چند دارم ، نمىخواهم كه ايشان را به بيابان برم و از خدمت حضرت تو مفارقت كنم و نمىخواهم كه به چوپان دهم كه مبادا كه بر ايشان ظلم كند . چه مىفرمايى ؟ آن حضرت فرمود كه برو و خود ايشان را به صحرا بر . ابو ذر برفت . روز هفتم بازآمد [ رسول - صلّى اللّه عليه و آله - گفت : حال گوسفندان به چه رسيد ؟ ] « 2 » و گفت : يا

--> ( 1 ) . تشنگى يا سوزش آن ، شدت عطش و حرارت آن . ( 2 ) . م : ندارد .